العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
199
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
كى از آقايم جدا شدى ؟ گفت هم اكنون . پرسيد قبل از نماز يا بعد از نماز گفت بعد از نماز . جابر مهر از نامه برداشت و شروع به خواندن كرد ولى پيوسته با خواندن نامه چهرهاش درهم ميشد نامه را نگه داشت ديگر نديدم جابر خنده كند يا مسرور باشد تا بكوفه رسيديم . شبى كه بكوفه رسيديم فردا صبح من به جهت احترام بديدن جابر رفتم ديدم از منزل خارج شده چند استخوان به گردن بسته و سوار يك چوب شده فرياد مىزند : منصور بن جمهور اميرى است غير مامور و چند چيز ديگر مثل همين شعر . نگاهى به من كرد و من نيز به او نگاه كردم چيزى نگفت منهم چيزى نگفتم ولى شروع بگريه كردم از اين وضع او بچهها دور من و او جمع شدند مردم نيز اجتماع نمودند رفت تا داخل ميدان شد با بچهها بگرد ميدان ميدويد . مردم ميگفتند جابر ديوانه شد ، به خدا سوگند چند روز بيشتر نگذشت كه نامه هشام بن عبد الملك بفرماندار رسيد بدين مضمون : مردى بنام جابر ابن جعفى در كوفه است گردن او را بزن و سرش را برايم بفرست . فرماندار از اطرافيان خود پرسيد جابر كيست گفتند مرد دانشمند و فاضل صاحب حديث و حج بود ولى افسوس كه ديوانه شد اكنون ميان ميدان با بچهها روى چوب سوار است و بازى مىكند . فرماندار بميدان آمد مشاهده كرد سوار چوب شده بازى مىكند . گفت خدا را شكر كه مرا از ريختن خون او نگه داشت . چيزى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر ميگفت انجام داد . منصور بن جمهور از طرف يزيد بن وليد از خلفاى بنى اميه فرماندار كوفه شد بعد از عزل يوسف بن عمر در سال صد و بيست و شش دوازده سال پس از وفات حضرت باقر عليه السلام گويا بجابر بن يزيد جعفى اين اسرار را داده بودند كه منصور والى خواهد شد و چه مىكند .